سردار شهید جلال الدین علائ الدینی شورمستی فرمانده لایه اول عملیات والفجر ۱۰ و همرزمانش حتی بعد از اتمام مهمات و نرسیدن نیروهای کمکی، در هوای سرد و برفی در کانال آب یخ زده و جاده کوهستانی منقش به خون شهدا ، اجازه عرض اندام به دشمن عراقی را ندادند به روایت سردار سرتیپ حسن مومنی جانشین پلیس راهور کشور این شهدا جان دادند اما خاک ایران و شرافت ایرانی را به باد ندادند
رشادتهای شهدای عملیات والفجر ۱۰ و فرماندهی شهید جلال الدین علائ الدینی
سردار شهید جلال الدین علائ الدینی شورمستی فرمانده لایه اول عملیات والفجر ۱۰ و همرزمانش حتی بعد از اتمام مهمات و نرسیدن نیروهای کمکی، در هوای سرد و برفی در کانال آب یخ زده و جاده کوهستانی منقش به خون شهدا ، اجازه عرض اندام به دشمن عراقی را ندادند به روایت سردار سرتیپ حسن مومنی جانشین پلیس راهور کشور این شهدا جان دادند اما خاک ایران و شرافت ایرانی را به باد ندادند.
شمال تحلیل به نقل از گروه رسانه ای اخبار سوادکوه
سردار سرتیپ حسن مؤمنی جانشین راهور کشور از رشادتهای همرزمان خود در عملیات ولفجر ۱۰ و شهادت فرماندهانی چون شهید جلال الدین علائ الدینی و دیگر یاران سخن گفت
عملیات والفجر ۱۰ توسط ایرانیان غیور بر علیه ارتش عراق از
تاریخ ۲۴ اسفند ۱۳۶۶ تا ۲۹ اسفند ۱۳۶۶ در موقعیت حلبچه و سلیمانیه، عراق که در این عملیات ۱٫۲۰۰ کیلومترمربع از خاک عراق
با تغییرات قلمرو حلبچه، خرمال، بیاره و طویله با پیروزی قوای مشترک نیروی زمینی ارتش و سپاه و نیروی هوایی ایران به تصرف ایرانیان درآمد .که سردار سرتیپ حسن مؤمنی از جمله رزمندگان و روایتگران آن دوران است.
شایان ذکر است فرماندهی لایه اول این عملیات بعهده سردار جلال الدین علائ الدینی جانشین گردان حمزه سید الشهدا بود . شهید جلال از دیار شورمست پل سفید سوادکوه بود که در کوی کشاورزی خیابان ساری قائم شهر دیده به جهان گشود. پاتوق این شهید مسجد امام حسین کوی کشاورزی قائم شهر بود .سردار سرتیپ حسن مومنی از اصالت شورکچال و اوریم پل سفید سوادکوه که در کلاگر محله قائم شهر ابتدای جاده کیاکلا به دنیا آمد و اکنون جانشین پلیس راهور ایران است.
سردار مومنی از فرماندهی شهید جلال الدین علائ الدینی و رشادت شهید ترکمان، شهید سید علیرضا موسوی ، شهید مرتضی خاوری نژاد بود شهید علی اکبر خانقلی ،شهید رضا حق شناس و ….گفت و نوشت که برشی از نوشته ها و گفته های ایشان در تریبون ها و رسانه ها توسط عبدالله (علی)شهمیر شورمستی انتخاب و در این رسانه منتشر می شود.
در ادامه روایت سردار حسن مؤمنی :
به نظر این حقیر، ما در این عملیات *دو نبرد سنگین* داشتیم؛ یکی *نبرد با طبیعت* سخت و وحشی ارتفاعات کردستان!!(حدود۴۸ ساعت نخوابیدن و پیاده روی و عبور از ارتفاعات سر به فلک کشیده و پر از برف و یخ، دره سنگلاخی، رودخانه، بیشه زار و…) و دیگری هم *نبرد با دشمن بعثی* !!
*حماسه والفجر ۱۰ قسمت اول*
بعد از زدن به خط و شکسته شدن آن، گروهان دو شهید بهداشت مأموریت داشت که از سمت راست (غرب) سه راه سید صادق- خرمال – حلبچه(سه راه گرد کوه) به سمت جاده سیدصادق پیشروی کنه و در یک سه راهی خاکی، به یگانی از لشکر علی ابن ابیطالب(ع) ملحق بشه و به اصطلاح دست بدهد. ما هر چه جلو رفتیم دیدیم خبری از این یگان نیست فقط تو همین اثناء قبل از اینکه برسیم به آن نقطه الحاق، چندصدای الله اکبر از دور شنیدیم و دیگه چیزی ندیدیم وخبری نشد. وقتی که یگان مورد نظر نتوانست ماموریتش را انجام بده و به ما ملحق بشه، دستور داده شد کمی برگردیم عقب تر و همونجا رو تثبیت کنیم. وقتی متوقف شدیم سردار شهید جلال علاءالدینی(معاون گردان) که از طرف گردان، همراه گروهان۲ اومده بود؛ شهید رضا حق شناس را با تعدادی از نیروها در کنار جاده و به سمت جلو مستقر نمود و به من گفت؛ تعدادی از نیروها را بگیر و برو سمت راست جاده به طرف سه راهی و متوجه باش که از سمت روستای گیلاک(روستایی مخروبه و خالی از سکنه بود ولی نیروهای نظامی حضور داشتند) و یا جای دیگه دور نخوریم.
لذا بنده به اتفاق حدود ۲۰ الی ۲۵ نفر از نیروها از جمله برادر عزیز و آزاده آقامجید بابایی و همچنین برادر پاسدار و آزاده محمد زاده از قائمشهر( در زمان عقب نشینی و به علت مجروحیت در همان نقطه، به عنوان تنها اسیر گردان در آن عملیات به اسارت گرفته شد) در آن هوای سرد از کانال آبی با عمق حدود یک ونیم متر که در کنار جاده بود عبور کرده و به سمت محل مورد نظر رفتیم که اتفاقاً پس از طی مسافت کوتاهی با تعدادی از عراقی ها که ظاهرا از سمت روستای گیلاک به سمت ما می آمدند درگیر شدیم و با رشادت های زیاد دوستان، از جمله برادر عزیزم آقامجید بابایی با تیرباری که داشت عراقی ها را مجبور به فرار از آن محدوده کردیم.
کم کم آفتاب داشت طلوع میکرد و نزدیک بود که نماز صبحم قضا بشه، لذا بصورت درازکش در داخل یک شیار خیلی کوچک در زمین صاف(به علت درگیری، نماز خواندن بصورت ایستاده و حتی نشسته هم امکان پذیر نبود)، بدون وضو و یا تیمم، با پوتین، بدون مهر، و بدون اینکه یقین پیدا کنم رو به قبله هستم یا نه؟ نمازم را خواندم.(در بین تمام نمازهای طول عمرم، فقط به این نماز خیلی امید دارم که ان شاءالله قبول شده باشد)
بعد از روشن شدن هوا، دشمن کم کم پاتک های خود را شروع کرد و با تانک وانواع سلاح ها، آتش بسیار بسیار سنگینی روی بچه های ما که در کنار جاده مستقر بودند ریخت. در همین حین شهید جلال پیغام داد که برگردم پیش ایشان، لذا به آقا مجید گفتم شما بالا سر نیروها باش تا من برم پیش آقا جلال ببینم چی کار داره، وقتی رسیدم؛ شهید جلال گفت شرایط بچه ها در جلو اصلا مناسب نیست. برو جلو تر ببین چه خبره؟( فاصله شهید جلال تا نفراتی که جلوتر از همه بودند فکر کنم حدود ۲۰۰ الی ۳۰۰ متر بود) وقتی رفتم به سمت جلو در اولین صحنه، شهید بزرگوار و عارف رضا حق شناس را دیدم که بدون هوشیاری و با نفس های خیلی سنگین و بیرون آمدن کف وخونابه از دهان مبارکش در حال جان دادن بود که بعد از چند دقیقه به سوی معبودش پر کشید و رفت!!( شهید رضا، شب قبل از حرکت از منطقه دزلی مریوان بیمار شده بود و تب شدیدی داشت ونگران عدم شرکت درعملیات به علت بیماری بود.
بعد از شهادت شهید رضا، یاد روایتی افتادم که از یکی از معصومین نقل شده است که «تب یک شب، کفاره ی گناهان یک سال است.»
گفتم خدایا! به نظر من و تایید همه دوستان بعید میدانم حتی گناه صغیره ای از شهید رضا سر زده باشد.«اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا» با خودم فکر کردم شاید خداوند در آخرین روزهای عمرش، این بیماری و تب را بر او عارض کرد که کفاره مکروهاتی که انجام داده است باشد تا او را کاملا پاکیزه و طاهر از این دنیا به بهشت ببرد). کمی جلوتر دیدم دو شهید بی سر در کنار جاده افتاده اند!! ابتدا نشناختمشان، دست کردم تو جیبشون و کارتشون را در آوردم دیدم یکی شهید بزرگوار سید علیرضا موسوی( دومین شهید خانواده) و بعدی هم شهید مرتضی خاوری نژاد بود و به فاصله چند متر جلوتر، پیکر پاک شهید عزیز علی اکبر خانقلی را دیدم که در روی جاده قرار داشت و از ناحیه شکم مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود.(از کودکی همسایه بودیم و قرار بود بعد از این عملیات برود دنبال امر خیر و برای متاهل شدنش اقداماتی انجام دهد که…)
در آن محدوده کوچک، که به نوعی می شود گفت اولین مرحله مقاومت در برابر پاتک های دشمن در آن روز بود (دشمن تا حدود ساعت ۱۱ صبح بصورت پی در پی چندین مرحله پاتک زده بود)شهیدان زیاد دیگری نیز همانند گلهای پر پر شده، در آن زمین سرد آرام گرفته بودند!! از جمله، شهید عزیز فردین جهاندار که از ناحیه پا ترکش خورده بود، ضیاء کیا لاشکی، نظامعلی اکبری و علی اصغر بذر افشان(این دو شهید از هم محلی های شهید رضا حق شناس بودند. یعنی روستای حاجی کلا محمودآباد ۳ شهید را در یک روز تقدیم نمود)،شهید میرهاشم رزاقپور،قاسم خدادادی و… تقریبا دیگر کسی سالم نمانده بود و فقط چند نفر مجروح مانده بودند؛ از جمله دبیر عابدینی عزیز و گرامی از قائمشهر که به شدت مجروح شده بود. لذا آن مجروحین را کمی عقب تر پیش شهید جلال آوردیم و شرایط را برایش توضیح دادم وگفتم اکثر بچه ها شهید شدند و تعدادی هم مجروح که آنها را آوردیم و بازگرداندن شهدا هم در حال حاضر اصلا امکان نداره و دیگه جلوتر از ما هم نیرویی نیست.
لذا تصمیم گرفتیم ابتدا مجروحین را به عقب بفرستیم. که به دلیل کمبود نیرو، عمدتا مجروحین شدید را توسط مجروحین سطحی تر به عقب فرستادیم و سپس نیروهای باقیمانده را در همان محدوده حدود ۱۰۰ الی ۱۵۰ متر در طول جاده سازماندهی کرده و آماده مقاومت دربرابر پاتک های بعدی شدیم. در ادامه وقتی شهید جلال شرایط را اینجوری دید از طریق بیستم درخواست کرد هر چه سریعتر نیروی کمکی بفرستند.
از این به بعد، بنده، شهید جلال و شهید مجتبی ناظریان که بی سیم چی گروهان بود دقیقا کنار هم قرار گرفتیم و سایر نیروها هم در اطراف و با فاصله کمی از ما قرار داشتند…
ان شاءالله ادامه دارد◀️
*حماسه والفجر۱۰ قسمت دوم:*
موقعیت ما طوری بود که تقریباً از سه طرف در دل دشمن قرار داشتیم. از سمت راست(به دلیل عدم موفقیت یگانی که قرار بود شب گذشته عمل کند و بعد از ما عملیات را ادامه دهد.)، از سمت مقابل و از سمت چپ(چون هنوز عملیاتی از این دو سمت انجام نشده بود). لازم به ذکر است از سمت راست خیلی اذیت نشدیم و مورد هدف قرار نمی گرفتیم(به جز همان درگیری اول صبح که در قسمت قبل گفتم) بیشترین حجم آتش از سمت مقابل و سمت چپ از بالای یک تپه بود.
کم کم آتش تهیه دشمن شدت بیشتری گرفت و پاتک های بعدی شروع شد. دو دستگاه تانکی که از روبرو و بالای جاده شلیک می کردند امان ما را بریده بود!! طوری که ما ابتدا آتش دهنه گلوله شلیک شده از تانک را میدیدم و سپس گلوله اطراف ما منفجر می شد!!… هر گلوله که اطراف ما منفجر می شد چون هیچ جان پناهی نداشتیم؛ شهید جلال به من میگفت بریم پایین تر آنقدر پایین رفتیم طوری که تقریبا یک سوم از بدن ما در داخل کانال آب قرار گرفت!! (شرایط زمین کنار جاده طوری بود که کندن سنگر در آن زمان اصلا برای ما امکان پذیر نبود و ارتفاع جاده هم تا سطح زمین حدود یک و نیم متر بود.)
تا آنجائیکه یادم می آید حتی یک یا دو بار آرپی جی های شلیک شده به تانک هم خورد(نمی دانم کدامیک از همرزمان شلیک کرده بود) ولی ظاهرا چون به قسمت حساس تانک نخورده بود کمانه کرد و به تانک اثری نکرد و نتوانست آن را منهدم کند.(اگر آقا مجید بابایی توضیحات کاملتری در این خصوص دارند لطفا بیان کند)
بعد از مدتی آتش دشمن کمی سبک تر شد. در همین حین دیدیم که یک جیپ فرماندهی دشمن از روی جاده به سمت ما میآید(همانطور که گفتم تقریبا در دل دشمن قرار داشتیم) بچه ها به سمتش تیراندازی کردند و جیپ به آنطرف جاده منحرف شد و در شرایطی قرار گرفت که موقعیت دید و تیر ما نسبت به آن کم بود و اگر بالای جاده هم میرفتیم احتمال تیر خوردن خیلی زیاد بود. یکی از بچهها به سمت جیپ نارنجک پرتاب کرد و ما هم به سمت نیروهای داخل آن که در حال فرار بودند تیراندازی می کردیم(یادم میآید اطراف مگسک اسلحه ام پر از گل بود و نمی تونستم دقیق نشانه گیری کنم) که در همین حین یک دفعه دیدم شهید شهاب الدین اسماعیلی رفت بالای جاده و آن طرف جاده نشست و مشغول تیراندازی به سمت آنها شد که فریاد زدم و گفتم شهاب! برگرد بیا، الان میزنندت!! ولی ایشان با آرامش خاصی به نشانه گیری و تیر اندازی به سمت عراقی هایی که داشتند فرار میکردند ادامه داد و پس از آنکه برخی از آنها را به هلاکت رساند و یا مجروح کرد؛ با یک حالت نمایشی زیبا و پشتک زدن خودش را به سمت ما رساند و با این کار صدای تکبیر و الله اکبر بچه ها هم بلند شد. و این اقدام شجاعانه شهید شهاب در آن شرایط سخت، واقعا خیلی باعث افزایش روحیه نیروها گردید.
مهمات ما هم تقریبا تمام شده بود و شهید جلال مدام پشت بی سیم میگفت پس این نیروی کمکی چه شد؟!
در همین حین دیدم یک نفر از پشت سر (از سمت نیروهای خودی) به سمت ما میآید نزدیکتر که شد، دیدم شهید مدافع حرم، آقا رحیم کابلی است و دوتا گونی سنگری که ۵یا۶ عدد گلوله آرپی جی هم در آن بود را با خود آورد(در آن لحظات حساس آن گلوله ها خیلی ارزشمند بودند) احوال پرسی کردیم و پرسیدم که چرا تنها اومدی پس نیروهای کمکی کجا هستند؟! گفت: نیروهای من(آن زمان ایشان فرمانده گروهان ۳ بود) در نزدیک سه راهی مستقر هستند و من خودم آمدم.(نمی دانم از طرف گردان بهش ماموریت داده شد؟ و یا اینکه وقتی مکالمات بی سیمی کمک خواستن ما را شنیده بود دیگر طاقت نیاورد وخودش را به ما رساند؟) در همین حین که مشغول صحبت واحوال پرسی بودیم یکدفعه دیدیم یک کامیون آیفا از سمت دشمن و با سرعت به ما نزدیک می شود. بچههایی که چند متر جلوتر از ما بودند شروع کردن به تیر اندازی و شهید رحیم هم گلوله آرپی جی را که با خودش آورده بود به سرعت داخل اسلحه آرپی جی گذاشت و شلیک کرد( اصلا متوجه من که پشت سرش قرار گرفته بودم نشد و من هم بخاطر اینکه آتش عقبه آرپی جی به من نگیرد خودم را به گوشه ای پرت کردم) در زمان شلیک آرپی جی، فاصله ما تا آیفا فکر کنم حداکثر ۴۰یا ۵۰ متر بیشترنبود، ولی با کمال تعجب! رحیم نتوانست از این فاصله نزدیک آن آیفا را بزند. بهش گفتم رحیم! چی شد؟! چرا نتونستی بزنی؟! تازه موقع شلیک اصلا متوجه من هم نشدی و من اگر خودم را پرت نمیکردم آتش عقبه آرپی جی به من می خورد!!
گفت: اصلا خودم هم نمی دونم چرا اینجوری شد؟!!
(شهید رحیم آرپی جی زن ماهری بود. یکی از دوستان میگفت احتمالا در عملیات والفجر۸ بود که رحیم، در شب و از فاصله حدود چند صد متری وقتی برای یک لحظه چراغ یک خودرو دشمن را دید آن را مورد هدف قرار داد).
جالب اینکه ما از فاصله چند متری هم (فاصله از کنار جاده تا وسط جاده) با کلاش به سمتش تیراندازی کردیم ولی نتوانستیم راننده را بزنیم!!! و از کنار ما رد شد و رفت به سمت نیروهای گردان.
جالبتر اینکه نیروهای بعد از ما هم که فاصله زیادی با ما داشتند در ابتدا نتوانستند آن را بزنند و تا کنار پل زلم رفت و نهایتا در کنار پل آن را زدند و به جاده خاکی کنار پل زلم منحرف و در رودخانه متوقف شد!! حتی از دوستان شنیدم نیروهایی که در کنار پل بودند در آن لحظه چند نارنجک هم به سمت آیفا پرتاب کردند ولی نارنجک ها به چادر کشیده شده روی آیفا می خورد و می افتاد داخل آب و به خودرو آسیبی نمی رسید!! ولی با تیراندازی های انجام شده، راننده به هلاکت رسیده بود. پس از اینکه بچهها رفتند و چادر آیفا را کنار زدند با کمال تعجب متوجه شدند که پر از مهمات و گلوله توپ میباشد!!! و این بود معجزه نزدن آن آیفا توسط شهید رحیم و سایر نیروها از آن فاصله نزدیک!!! چون اگر آیفا مورد اصابت قرار میگرفت و منفجر می شد دیگر کسی در آن محدوده باقی نمیماند و…
در روز بعد، آن آیفا از رودخانه بیرون کشیده و از آن برای حمل شهدا و مجروحین استفاده شد.البته برادر عزیزم آقا سید احمد ربیعی و همراه ایشان علی آقای فلاح باید خاطره رانندگی با آن در شهر خرمال و همچنین مفقود شدن آن را تعریف کنند…
التماس دعا-حسن مومنی
ان شاءالله ادامه دارد◀️
با سلام و احترام خدمت همه عزیزان، و تشکر از دست اندرکارن ستاد یادواره سرداران و ۳۱۳شهید گردان حمزه سیدالشهداء لشکر ویژه ۲۵ کربلا(شمال کشور،مازندران گیلان-گلستان) که این فرصت را فراهم نمودند تا دوستان به بیان خاطرات گرانبهای خود از دوران دفاع مقدس بپردازند.
با توجه به بیان خاطرات بسیار جذاب و جالب دوستان در خصوص عملیات والفجر۱۰ (که در اسفند ماه سال ۱۳۶۶انجام و منجر به آزادی شهرهای حلبچه، خرمال و …گردید)، حیفم آمد که از این حماسه بزرگ مطلبی ننویسم.
به نظر این حقیر، ما در این عملیات *دو نبرد سنگین* داشتیم؛ یکی *نبرد با طبیعت* سخت و وحشی ارتفاعات کردستان!!(حدود۴۸ ساعت نخوابیدن و پیاده روی و عبور از ارتفاعات سر به فلک کشیده و پر از برف و یخ، دره سنگلاخی، رودخانه، بیشه زار و…) و دیگری هم *نبرد با دشمن بعثی* !! ازآنجا که نبرد با طبیعت را برادر عزیز و گرامی ام آقا یحیی یحیایی به خوبی و با ذوق و سلیقهای زیبا در حال نگارش هستند؛ لذا بنده به آن نمی پردازم و گوشه ای از نبرد با دشمن بعثی را به شما همرزمان عزیز تقدیم می کنم.
لازم به ذکر است با توجه به گذشت حدود ۳۴ سال از آن واقعه، احتمال دارد به دلیل نسیان و فراموشی، نواقصی در بیان خاطرات وجود داشته باشد. لذا از همرزمانی که در آن صحنه ها حضور داشتند استدعا میکنم در صورت مشاهده ایراد و اشکال حتما زحمت اصلاح، تکمیل و ارسال آن را متقبل شوند. ارادتمند شما، حسن مومنی.
*حماسه والفجر ۱۰ قسمت اول*
بعد از زدن به خط و شکسته شدن آن، گروهان دو شهید بهداشت مأموریت داشت که از سمت راست (غرب) سه راه سید صادق- خرمال – حلبچه(سه راه گرد کوه) به سمت جاده سیدصادق پیشروی کنه و در یک سه راهی خاکی، به یگانی از لشکر علی ابن ابیطالب(ع) ملحق بشه و به اصطلاح دست بدهد. ما هر چه جلو رفتیم دیدیم خبری از این یگان نیست فقط تو همین اثناء قبل از اینکه برسیم به آن نقطه الحاق، چندصدای الله اکبر از دور شنیدیم و دیگه چیزی ندیدیم وخبری نشد. وقتی که یگان مورد نظر نتوانست ماموریتش را انجام بده و به ما ملحق بشه، دستور داده شد کمی برگردیم عقب تر و همونجا رو تثبیت کنیم. وقتی متوقف شدیم سردار شهید جلال علاءالدینی(معاون گردان) که از طرف گردان، همراه گروهان۲ اومده بود؛ شهید رضا حق شناس را با تعدادی از نیروها در کنار جاده و به سمت جلو مستقر نمود و به من گفت؛ تعدادی از نیروها را بگیر و برو سمت راست جاده به طرف سه راهی و متوجه باش که از سمت روستای گیلاک(روستایی مخروبه و خالی از سکنه بود ولی نیروهای نظامی حضور داشتند) و یا جای دیگه دور نخوریم.
لذا بنده به اتفاق حدود ۲۰ الی ۲۵ نفر از نیروها از جمله برادر عزیز و آزاده آقامجید بابایی و همچنین برادر پاسدار و آزاده محمد زاده از قائمشهر( در زمان عقب نشینی و به علت مجروحیت در همان نقطه، به عنوان تنها اسیر گردان در آن عملیات به اسارت گرفته شد) در آن هوای سرد از کانال آبی با عمق حدود یک ونیم متر که در کنار جاده بود عبور کرده و به سمت محل مورد نظر رفتیم که اتفاقاً پس از طی مسافت کوتاهی با تعدادی از عراقی ها که ظاهرا از سمت روستای گیلاک به سمت ما می آمدند درگیر شدیم و با رشادت های زیاد دوستان، از جمله برادر عزیزم آقامجید بابایی با تیرباری که داشت عراقی ها را مجبور به فرار از آن محدوده کردیم.
کم کم آفتاب داشت طلوع میکرد و نزدیک بود که نماز صبحم قضا بشه، لذا بصورت درازکش در داخل یک شیار خیلی کوچک در زمین صاف(به علت درگیری، نماز خواندن بصورت ایستاده و حتی نشسته هم امکان پذیر نبود)، بدون وضو و یا تیمم، با پوتین، بدون مهر، و بدون اینکه یقین پیدا کنم رو به قبله هستم یا نه؟ نمازم را خواندم.(در بین تمام نمازهای طول عمرم، فقط به این نماز خیلی امید دارم که ان شاءالله قبول شده باشد)
بعد از روشن شدن هوا، دشمن کم کم پاتک های خود را شروع کرد و با تانک وانواع سلاح ها، آتش بسیار بسیار سنگینی روی بچه های ما که در کنار جاده مستقر بودند ریخت. در همین حین شهید جلال پیغام داد که برگردم پیش ایشان، لذا به آقا مجید گفتم شما بالا سر نیروها باش تا من برم پیش آقا جلال ببینم چی کار داره، وقتی رسیدم؛ شهید جلال گفت شرایط بچه ها در جلو اصلا مناسب نیست. برو جلو تر ببین چه خبره؟( فاصله شهید جلال تا نفراتی که جلوتر از همه بودند فکر کنم حدود ۲۰۰ الی ۳۰۰ متر بود) وقتی رفتم به سمت جلو در اولین صحنه، شهید بزرگوار و عارف رضا حق شناس را دیدم که بدون هوشیاری و با نفس های خیلی سنگین و بیرون آمدن کف وخونابه از دهان مبارکش در حال جان دادن بود که بعد از چند دقیقه به سوی معبودش پر کشید و رفت!!( شهید رضا، شب قبل از حرکت از منطقه دزلی مریوان بیمار شده بود و تب شدیدی داشت ونگران عدم شرکت درعملیات به علت بیماری بود.
بعد از شهادت شهید رضا، یاد روایتی افتادم که از یکی از معصومین نقل شده است که «تب یک شب، کفاره ی گناهان یک سال است.»
گفتم خدایا! به نظر من و تایید همه دوستان بعید میدانم حتی گناه صغیره ای از شهید رضا سر زده باشد.«اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا» با خودم فکر کردم شاید خداوند در آخرین روزهای عمرش، این بیماری و تب را بر او عارض کرد که کفاره مکروهاتی که انجام داده است باشد تا او را کاملا پاکیزه و طاهر از این دنیا به بهشت ببرد). کمی جلوتر دیدم دو شهید بی سر در کنار جاده افتاده اند!! ابتدا نشناختمشان، دست کردم تو جیبشون و کارتشون را در آوردم دیدم یکی شهید بزرگوار سید علیرضا موسوی( دومین شهید خانواده) و بعدی هم شهید مرتضی خاوری نژاد بود و به فاصله چند متر جلوتر، پیکر پاک شهید عزیز علی اکبر خانقلی را دیدم که در روی جاده قرار داشت و از ناحیه شکم مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود.(از کودکی همسایه بودیم و قرار بود بعد از این عملیات برود دنبال امر خیر و برای متاهل شدنش اقداماتی انجام دهد که…)
در آن محدوده کوچک، که به نوعی می شود گفت اولین مرحله مقاومت در برابر پاتک های دشمن در آن روز بود (دشمن تا حدود ساعت ۱۱ صبح بصورت پی در پی چندین مرحله پاتک زده بود)شهیدان زیاد دیگری نیز همانند گلهای پر پر شده، در آن زمین سرد آرام گرفته بودند!! از جمله، شهید عزیز فردین جهاندار که از ناحیه پا ترکش خورده بود، ضیاء کیا لاشکی، نظامعلی اکبری و علی اصغر بذر افشان(این دو شهید از هم محلی های شهید رضا حق شناس بودند. یعنی روستای حاجی کلا محمودآباد ۳ شهید را در یک روز تقدیم نمود)،شهید میرهاشم رزاقپور،قاسم خدادادی و… تقریبا دیگر کسی سالم نمانده بود و فقط چند نفر مجروح مانده بودند؛ از جمله دبیر عابدینی عزیز و گرامی از قائمشهر که به شدت مجروح شده بود. لذا آن مجروحین را کمی عقب تر پیش شهید جلال آوردیم و شرایط را برایش توضیح دادم وگفتم اکثر بچه ها شهید شدند و تعدادی هم مجروح که آنها را آوردیم و بازگرداندن شهدا هم در حال حاضر اصلا امکان نداره و دیگه جلوتر از ما هم نیرویی نیست.
لذا تصمیم گرفتیم ابتدا مجروحین را به عقب بفرستیم. که به دلیل کمبود نیرو، عمدتا مجروحین شدید را توسط مجروحین سطحی تر به عقب فرستادیم و سپس نیروهای باقیمانده را در همان محدوده حدود ۱۰۰ الی ۱۵۰ متر در طول جاده سازماندهی کرده و آماده مقاومت دربرابر پاتک های بعدی شدیم. در ادامه وقتی شهید جلال شرایط را اینجوری دید از طریق بیستم درخواست کرد هر چه سریعتر نیروی کمکی بفرستند.
از این به بعد، بنده، شهید جلال و شهید مجتبی ناظریان که بی سیم چی گروهان بود دقیقا کنار هم قرار گرفتیم و سایر نیروها هم در اطراف و با فاصله کمی از ما قرار داشتند…
ان شاءالله ادامه دارد◀️
*حماسه والفجر۱۰ قسمت چهارم:*
*« تقدیم به شهید حاج محمدرضا اسماعیل زاده»*
…بعد از عقب نشینی و رسیدن به محل استقرار نیروهای گردان در لایه دوم، اتمام پاتک های سنگین دشمن و همچنین رسیدن گردان عاشورا به عنوان نیروی کمکی، فشار روی نیروهای گردان کمتر شد. در همان محدوده لایه دوم و کنار سنگرهای مخروبه عراقی که شب گذشته تصرف کرده بودیم داشتم نفس تازه می کردم که یکی از دوستان که الان یادم نیست چه کسی بود، به من گفت حاج محمدرضا اسماعیل زاده(پیک گردان) مدتی هست که در نزدیکی پل زلم مجروح شده و در شانه خاکی جاده افتاده است.!!
وقتی با دقت به سمت جاده و پل نگاه کردم، دیدم بله،حاج محمد دارد دستهایش را به معنی کمک خواستن تکان میدهد.!!
در آن اطراف برادر عزیزم علی آقای فلاح را دیدم و بهش گفتم: حاج محمد مجروح شده، بیا بریم بیاریمش. علی گفت: ما دونفری چه جوری بیاریم؟! زورمون نمی رسه؛ کسی روپیدا نکردیم که بتونه کمکمون کنه. به ناچار و با توکل به خدا، دو نفری با سرعت رفتیم و خودمون را رسوندیم بالا سر حاج محمد عزیز، و سریع اونو به پایین جاده آوردیم.بنده خدا چون خون زیادی ازش رفته بود رمق صحبت کردن نداشت و دیگه صداش در نمی اومد!! و فقط با اشاره وصدای بسیار ضعیف منظورشو می فهمیدیم، بعد از یک احوال پرسی مختصر، با همان حالت و با اشاره، از من تقاضای سیگار کرد!! (حاج محمد همسایه ما بود و از دوران نوجوانی سیگار میکشید) بهش گفتم حاجی جان! تو که میدونی من سیگاری نیستم و سیگار ندارم و…
دقت که کردم، دیدم تمام بدنش سوراخ سوراخ و رنگ بدنش عین گچ سفید شده و از بس خون از بدنش رفته بود دیگه خونی ازسوراخهای بدنش نمی اومد و واقعاً حال مناسبی نداره و اصلا هم امکان پانسمان کردن بدنش نیست!! البته دوستانی قبل از ما لباس هایش را در آورده و یک بخشی از بدنش را پانسمان کرده بودند. ولی تا آن زمان به علت شدت آتش دشمن، امکان جابجایی ایشان وجود نداشت. (حدس میزنم شاید هم به دلیل بیهوشی مقطعی، فکر می کردند ایشان همانجا شهید شده است)
همانطور که گفتم، پاتک های دشمن تمام شده بود ولی هنوز جاده و پل کاملاً زیر دید و تیر دشمن قرار داشت و عبور از آن امکان پذیر نبود. لذا برای اینکه حاج محمد را به عقب برسونیم مجبور بودیم سریعتر از اطراف جاده که زیر آتش دشمن بود دور بشیم و از رودخانه زَلم عبورکنیم. دو دستان حاج محمد را از ناحیه کتف من گرفتم و دو پاهایش را علی، و بلندش کردیم و سریع در امتداد رودخانه ودر میان بوته ها و درختچه ها حرکت کردیم. تا جای مناسبی را برای عبور از رودخانه پیدا کنیم. مسیر هم بسیار لغزنده و گِلی اما تا حدودی امن تر بود. راستش با توجه به دو شب نخوابیدن، راهپیمایی طولانی چند ده کیلومتری و درگیریهای شدید، توان جسمی ما خیلی خیلی پایین اومده بود. و به قول معروف، دیگر نای حرکت کردن هم نداشتیم؛ چه برسد به حمل مجروح!! و حاج محمد هم متوجه این موضوع شده بود. و هر از چندگاهی با اشاره و صدای نَحیف به ما می گفت؛ هر جا که خسته شُدید من را بزارید پایین و استراحت کنید!! معمولا کسی که مجروح میشود انتظار دارد سریعتر او را به عقب برسانند ولی حاج محمد در آن لحظات سخت و با آن همه جراحات و خونریزی شَدید، بجای اینکه به فکر نجات خودش باشد به فکر خستگی ما هم بود!!
حمل حاجی بدون برانکارد و یا پتو کار را سخت تر کرده و تقریباً غیر ممکن شده بود! لذا کمی توقف کردیم و علی رفت در اطراف چرخی بزند تا پتویی یا چیزی پیدا کند. الحمدالله بعد از چند دقیقه با یک پتو برگشت. حاج محمد را داخل پتو گذاشتیم و به حرکت ادامه دادیم.
با همان شرایط در حال حرکت از میان درخت زارها و پیدا کردن مکان مناسب برای عبور از رودخانه بودیم که متوجه تیراندازی از میان درختچه ها و زمین های اطراف شدیم؛ ظاهراً شب گذشته و بعد از شروع عملیات، تعدادی از عراقی ها متواری و در میان درختچه ها و زمینهای کشاورزی مخفی و برای فرار راه رو گُم کرده و بی هدف شلیک می کردند. که برخی از این گلوله ها به سمت ما هم می آمد(با توجه به پاتک های سنگین دشمن در صبح عملیات و درگیر بودن نیروها برای پاسخ به آنها، هنوز امکان پاکسازی کامل منطقه فراهم نشده بود. و ما هم در آن لحظه به دلیل شرایط نامناسب حاجی و عجله برای رساندن ایشان، عدم توان جسمی مناسب خودمان و…امکان درگیری با عراقی ها و پاکسازی آن محدوده را نداشتیم).
حالا کار سخت تر شده بود!! هم می بایست متوجه اطراف باشیم که به عراقی ها برنخوریم و درگیر نشویم و هم اینکه مجور بودیم دولا دولا حرکت کنیم تا این گلوله های پراکنده به ما نخورد و عراقی ها هم ما را نبینند. این نوع حرکت کردن، سنگینی جسم حاج محمد را برای ما دوچندان کرده بود.
بالاخره به جای مناسب برای عبور از رودخانه رسیدیم، لذا از همان نقطه وارد رودخانه شدیم!! سرما، خیس و گل شدن تمام بدن، پوتین، لباس ها و تجهیزات همراه، پتویی که حاجی را با آن حمل میکردم و...، کار حمل حاجی را برای ما خیلی سخت و طاقت فرسا کرده بود.!! البته خیلی سعی می کردیم در حد توان و تا جایی که امکان دارد پتویی را که حاج محمد در آن بود را بالاتر از سطح آب نگه داریم تا ایشان خیس نشه یا کمتر خیس بشه ولی عملاً خیلی امکان پذیر نبود و حاج محمد هم مثل ما کاملاً خیس شده بود.!! بالاخره به هر زحمت و سختی که بود، حاج محمد را کِشان کِشان از درون آب و گل و لای رودخانه عبور دادیم. واقعا خودم هم نمیدانم که خداوند در آن لحظات چه نیرویی به ما داده بود که توانستیم حاج محمد را با آن شرایط از رودخانه پرآب عبور بدیم. کمی که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که حتماً این فراز از دعای شریف کمیل که امام علی علیه السلام می فرماید: « یارَبِّ ، یارَبِّ! قَوِّ عَلى خدمتک جَوارِحی وَاشدُد عَلَى العَزیمَهِ جَوانِحی» در آن لحظه شامل حال ما شده بود. وگرنه با حساب و کتاب مادی، عبور دادن حاج محمد در آن هوای سرد از رودخانه با آن شرایطی که گفتم، اصلاً امکان پذیر نبود.
وقتی رسیدیم آنطرف رودخانه، دیگه توان بلند شدن نداشتیم و همانجا نشستیم و در روی زمین دراز کشیدیم!! چند دقیقه طول کشید تا حالمون کمی بهتر شد. علی گفت: تو پیش حاجی بمون من برم ببینم میتونم نیروی کمکی پیدا کنم یا نه؟ چون دیگه ازدست ماکاری ساخته نبود؛ علی همین که چند قدم جلوتر رفت با کمال ناباوری گفت: حسن! تعدادی از بچه ها معلومند، باصدای بلند فریاد زدیم تا به کمک ما بیان، به سمت ما اومدن، نزدیکتر که شدن، دیدیم عباس احمدی(مسئول تدارکات گردان) و بَرو بچه های تدارکات هستند. خدا را شُکر کردم که بالاخره کسانی پیدا شدند که به ما کمک کنند. لذا حاج محمد عزیز را تحویلشان دادیم و گفتم شما زحمت بکشید و حاجی را به شهر خُرمال برسونید. و در آنجا از حاجی خداحافظی کردیم و حاج عباس احمدی و همراهانش، حاج محمد را به سمت خُرمال بردند و ما هم مجدداً از رودخانه عبور کردیم و پیش نیروهای گردان برگشتیم. خوشحال بودیم که بالاخره تونستیم حاج محمد را از معرکه دور کنیم و نجاتش دهیم. ولی این خوشحالی زیاد طول نکشید!! دقیقا نمیدانم همان شب بود یا فردا صبح که به ما اطلاع دادند حاج محمد تا خُرمال بیشتر دوام نیاورد!! و قبل از انتقال به بالگرد و پرواز به سمت بیمارستان، روح بلند و ملکوتیش از این زمین خاکی پرواز کرد و به آسمان پَر کشید!!…
روحش شاد…
التماس دعا-حسن مومنی
ادامه دارد◀️
*حماسه والفجر۱۰ قسمت سوم:*
…شرایط به سختی میگذشت؛ اوضاع هر لحظه سخت تر و سخت تر، نیروهای ما هم هر لحظه کمتر و کمتر و دشمن هم هر لحظه به ما نزدیک و نزدیکتر می شد!! و ما هم منتظر رسیدن مهمات و نیروی کمکی!! درگیری سختی بین ما و دشمن در جریان بود به حدی که واقعا نمی توانستیم سرمان را بلند کنیم!! در این حین، انگار به شهید مجتبی ناظریان(بی سیم چی گروهان) الهام شده بود که زمان آسمانی شدنش فرا رسیده است!! لذا شروع کرد به حرکت کردن در اطراف و حلالیت طلبیدن از شهید جلال، سایر بچه ها و بنده حقیر، که من با شرمندگی بهش گفتم آقا مجتبی! تو باید من را حلال کنی شاید اسائه ادبی، برخورد تندی و… از من سر زده باشد. واین جملات تقریبا آخرین صحبت های من و شهید مجتبی بود که بعد از چند دقیقه، ایشان هم که به تازگی لباس مقدس سپاه را به تن کرده بود، با تیر مستقیم دشمن پر گشود و به سایر دوستان شهیدش پیوست!!
…شهید جلال همچنان پشت بی سیم شرایط را برای فرمانده عزیز و گرامی گردان، حاج جواد کارگر توضیح می داد و درخواست مهمات و نیروی کمکی می کرد و حاجی هم می گفت نیروی کمکی در راه هست و ان شاءالله به زودی به شما میرسد.
ضمن تلاش های بی وقفه حاجی کارگر برای رساندن هر چه زودتر نیروی کمکی، از طرف دیگر، آقا محسن قربانی هم برای اینکه فشار دشمن را روی ما کمتر کند، مرتب از آقا بهزاد اتابکی(فرمانده توپخانه لشکر که یک ارتباط تنگاتنگی هم با بچه های گردان حمزه داشت) که از بالای ارتفاعات هنی قل شاهد درگیری ما بود درخواست آتش پشتیبانی توپخانه می کرد و آقا بهزاد هم برای پشتیبانی از ما واقعاً زحمات زیادی کشیده بود و تعدادی از ماشین آلات جنگی دشمن را هم بوسیله توپخانه منهدم کرده بود…
… تقریبا آخرین مکالمات بین شهید جلال و حاج جواد اینگونه بود که شهید جلال گفت؛ حاجی! واقعا مهمات نداریم!! و دشمن هم خیلی نزدیک شده و دیگه داره به ما میرسه!! و حاجی هم گفت: سنگ که کنار شما هست؟!! حتی اگر شد، از آن سنگ ها برای مقابله با دشمن استفاده کنید…!!!
آری! بعد از این مکالمات، و دستور مقاومت در برابر دشمن، حتی با سنگ!! برای اندک نیروهای باقیمانده، تداعی شد که هم اکنون این میدان نبرد، حکم تنگه احد را دارد!!…
نقل قطعی تاریخ است که مبارزان تنگه احد در زمان پیامبر اکرم(ص) به طمع غنیمت،!! دستور پیامبر معصوم زمان خود را نادیده گرفته و موقعیت شان را به جای تثبیت، ترک کردند. که نتیجه این تمرد و طمع را با شکستی سخت و شکسته شدن دندان پیامبرگرامی اسلام و شکافته شدن صورت مبارکش؛ دریده شدن پیکر حمزه سید الشهداء و جویده شدن جگر آن حضرت توسط هند جگر خوار و شهادت بیش از ۷۰ نفر از یاران پیامبر(ص) به نظاره نشستند.!!
خدایا! خودت شاهدی که این رزمندگان گردان حمزه سیدالشهداء، نه به طمع غنیمت، بلکه حتی برای حفظ جانشان حاضر به از دست دادن تنگه احد زمانه خود نشدند!! و تا آخرین قطره خون و آخرین گلوله باقیمانده، مقاومت کردند ومرگ را به بازی گرفته و حماسه عاشورایی بینظیر را در تاریخ دفاع مقدس رقم زدند. و موجب پیروزی و عزت ملت ایران در این جنگ هشت ساله ی نابرابر شدند…
گزافه نیست که اگر بگوئیم، از صدر اسلام تا کنون، تاریخ، دلیرمردانی اینچنین به خود ندیده است…
…«صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید…»
…یقینا اگر گردان حمزه سیدالشهداء موفق به حفظ آن محدوده و سه راه سید صادق – خرمال -دوجیله نمی شد، این عملیات بزرگ با مشکل جدی و حتی شاید هم با شکست مواجه میشد!! و تعداد زیادی از گردانهای عمل کننده از لشکرهای مختلف سپاه به محاصره می افتادند و…
…البته بخاطر حساسیت بسیار بالای آن منطقه، بعد از ما که لایه اول بودیم، لایه های دیگری هم از نیروهای گردان برای پاسخ به پاتک های دشمن حضور داشته و سازماندهی شده بودند. ضمن اینکه بلافاصله بعد از شروع عملیات یک گروه از تخریب لشکر با مقدار زیادی مواد منفجرهc4 در اطراف پل زلم مستقر شده و آماده بودند تا در صورت عدم موفقیت گردان در حفظ آنجا، پل زلم را منفجر و از این طریق پیشروی دشمن را کند نمایند…
… بعد از اینکه دیدیم از نیروی کمکی خبری نیست؛ شهید جلال به من گفت: حسن! اینجوری نمیشه؛ خودت برو عقب ببین نیروی کمکی کجا گیر کرده و چرا نمیاد؟!! برو اونها رو بگیر بیار. که من از آن لحظه به بعد از شهید جلال و چند نیروی باقی مانده ازجمله: شهید رحیم، شهیدشهاب، آقا مجید بابایی و …جدا شدم که متاسفانه تا قبل از رسیدنم به نیروهای گردان عاشورا که قرار بود به عنوان نیروهای کمکی ما بیایند که به دلیل بُعد مسافت و شرایط پیش آمده هنوز نتوانسته بودند خودشان را به ما برسانند، عراقی ها به شهید جلالشون رسیدند و چون گلوله ای برای مقاومت باقی نمانده بود!! و راهی هم جز اسارت یا عقب نشینی نداشتند؛ لذا شهید جلال نهایتا به دلیل نبود مهمات!! آن تصمیم سخت را گرفت و دستور عقب نشینی تا لایه دوم را برای اندک نیروهای باقی مانده صادر کرد. این فرمانده شجاع و کم نظیر، ابتدا نیروهای باقی مانده را به عقب فرستاد و با پوشش دادن آنها و مشغول کردن دشمن، خودش را فدای آنان کرد!! و آخرین نفری بود که می خواست آن میدان نبرد را ترک کند. تاکید می کنم فرمانده میدان و آخرین نفر!! که با گلوله مستقیم دشمن، در آن زمین سرد آرام گرفت و نیروهای شهیدش را تنها نگذاشت!!!..
ان شاءالله برادر عزیز و با اخلاصم، آقا مجید بابایی که جزء معدود نفرات باقی مانده آن جمع می باشد. آن دقایق آخر، مخصوصا شوخی و مزاح های شهید جلال حتی چند دقیقه قبل از شهادت را بطورکامل بیان نمایند…
قبل از اتمام این قسمت حیفم می آید که از موضوع ازدواج شهید جلالالدین علاالدینی و نحوه شهادت شهید شهاب الدین اسماعیلی(فرمانده یکی از دسته های گروهان ما بود) این معلم شجاع و با اخلاق را به نقل از شهید رحیم کابلی تعریف نکنم.
شهید رحیم تعریف می کرد:
در دقایق آخر، عراقی ها خیلی به ما نزدیک شدند و جنگ بین ما و آنان در دو طرف جاده صورت می گرفت و تقریبا شبیه جنگ تن به تن شده بود، به طوری که نارنجک های پرتاب شده توسط دشمن در اطراف ما، روی جاده و بعضا در کانال آب منفجر می شد!! ( کف دو دست شهید رحیم هم در همانجا و قبل از عقب نشینی در اثر ترکش همین نارنجک ها مجروح شده بود. البته بعد از آن، گاهی به شوخی اذیتش میکردیم و می گفتیم دستهایت را بالا بردی که تسلیم بشی و دست های تو را زدند؟!)
در حین درگیری، شهید شهاب که کنارم بود گفت:رحیم! تیرخوردم!! اما همچنان مشغول تیراندازی بود!! بعد از چند لحظه گفت:رحیم! دومین تیر را هم خوردم!! ولی با همان حالت جراحت به نبرد خود ادامه میداد!! بعد از چند دقیقه با صدایی نحیف تر گفت:رحیم! سومین تیر را هم خوردم!! باز هم از پا ننشست!! تا اینکه چهارمین تیر را هم خورد اما این بار دیگر نتوانست آن را بشمارد!!.. و شهاب عزیزمان، برعکس تمامی شهاب سنگ ها، از زمین به آسمان پرواز کرد!!…
روحش شاد…
*ازدواج با سرباز امام زمان(عج):*
چند وقت بعد از شهادت سردار شهید جلال الدین علاءالدینی، توفیق شد خدمت مادر بزرگوار شهید رسیدیم. ایشان هم لطف کرد و خاطراتی بسیار شیرین از کودکی تا جوانی شهید جلال را برایمان تعریف کرد. و یک خاطره ای را هم در خصوص ازدواج ایشان فرمودند که از قول این مادر بزرگوار بیان می کنم.
«یک روز در آشپزخانه مشغول کار بودم که شهید جلال اومد تو آشپزخونه و بعد از کلی مقدمه چینی و… به من گفت: مامان! من می خوام ازدواج کنم! شهید جلال خیلی بچه کم رو و ماخوذ به حیا بود. من ابتدا فکر کردم داره شوخی می کنه؛ ولی بعد از کمی صحبت دیدم نه، خیلی جدّی هست. بهش گفتم؛ خوب، کسی را سراغ کردی؟ چی کار کنیم؟ کجا بریم؟ بالاخره به من گفت: بروید فلان جا برای من خواستگاری. بعد از چند روز من رفتم برای به اصطلاح فراهم کردن مقدمات خواستگاری، بعد از اینکه رفتم و آن دختر خانم را دیدم؛ مِهرش به دلم نشست. بهش گفتم: خوب، شما جلال من را دیدی؟ او را می شناسی؟ قبولش داری یا نه؟ با توجه به اینکه اون اکثر اوقات در جبهه است حاضر هستی باهاش ازدواج کنی و عروس ما بشی؟ و…
در جواب گفت: قبول کردن یا نکردن ازدواج با ایشان دست خودم نیست!! با تعجب گفتم: چرا دست خودت نیست مگر مجبور هستی؟!
که در جواب گفت: شب گذشته یک سیّد بزرگواری به خوابم آمد و بهم گفت: یک سرباز امام زمان(عج)، میاد به خواستگاری تو و شما هم باید قبول کنی!! لذا به این دلیل دست من نیست که قبول نکنم!!
و اینچنین بود که این وصلت و ازدواج آسمانی صورت گرفت.
برای شادی روح شهید جلال و همسر مرحومه اش صلوات.
التماس دعا-حسن مومنی
ادامه دارد◀️
*حماسه والفجر۱۰ قسمت پنجم(روز دوم):*
… شب گذشته با آمدن نیروهای لشکر علی ابن ابیطالب(ع) و نیروهای کمکی و ادامه عملیات توسط آنها، تقریبا ماموریت عملیاتی گردان به اتمام رسید. و الحمدالله ادامه عملیات نیز توسط آنها با پیروزی انجام و آن محدوده کوچکی هم که روز گذشته عقب نشینی کرده بودیم باز پس گرفته شد…
…شب در جان پناه و سنگرهای روباز که در کنار رودخانه و پل زَلم برای مقرّ فرماندهی گردان در نظر گرفته شده بود مستقر شدیم.
آن شب هم خیلی به سختی گذشت؛ اماّ نه به دلیل درگیری با دشمن؛ بلکه به دلیل سرمای استخوان سوز!!
از یک طرف به دلیل خستگی و نخوابی دو شب گذشته، نیاز شدید به خواب داشتیم و اصلاً نمی توانستیم بیدار بمانیم و از طرف دیگر هم به دلیل سرمای استخوان سوز و نداشتن سرپناه، کیسه خواب و نداشتن هیچ نوع امکانات گرمایشی نمی توانستیم بخوابیم!! ( شب قبل از عملیات
به دلیل بُعد مسافت، شرایط نامناسب مسیر و سبک کردن وسایل همراه برای افزایش تحرک پذیری در عملیات، کیسه خواب ها را در روستای احمدآوا گذاشتیم و قرار بود روز بعد به دست ما برسد که به دلیل شدت درگیری در روز عملیات که در قسمت های قبل توضیح دادم، انتقال کیسه خواب ها امکان پذیر نشد)
اگر چند دقیقه هم به خواب می رفتیم، یا به دلیل لرزش شدید در اثر سرما و یا با ناله چند مجروحی که نتوانسته بودیم آنها را به عقبه انتقال دهیم و یا با صدای ناله دوستان به دلیل سرما!! از جمله مهندس محمد محمودی، آقا محسن قربانی و … ازخواب بیدار می شدیم!! واقعا شب کلافه کننده ای بود!!
بالاخره به هر صورتی که بود(یا به اصطلاح به هر جان کندنی که بود!!) آن شب را به صبح رساندیم.
… با طلوع آفتاب از شدّت سرمای هوا کاسته و شرایط جسمی ما کمی بهتر شد. ولی شرایط روحی ما تعریفی نداشت!! به دلیل فارغ شدن از درگیری ها و فعالیت های سخت روزهای گذشته، تازه کمی به خودمان آمده بودیم و اِنگار کم کم داشتیم متوجه می شدیم که چه بر سر ما آمده است!!
حُزن و اندوه عجیبی همه را فرا گرفته بود.!! حُزن و دلتنگی برای دوستان شهیدمان که پیکرهای مطهرشان شب گذشته در کنار جاده سید صادق مانده بود!! البته آنها بعد از خستگی طاقت فرسای روزهای قبل، شب گذشته را راحت و آرام خوابیدند و دیگر مثل ما، خستگی و سرمائی را احساس نمی کردند!!…
… کم کم ماموریت جدیدمان شروع شد!! البته نه ماموریت عملیاتی؛ بلکه ماموریت جمع آوری پیکر مطهر شهدا و انتقال آنها به عقبه!!
اندک نیروهای باقیمانده گردان(از فرماندهان گرفته تا نیروها) همه برای انتقال شهدا آماده شدند.چون تعداد ما کم بود(کل نیروهای باقیمانده را جمع می کردیم کمتر از یک گروهان می شدم. دقیقا مصداق جمله معروف «یک گردان بره خط و یک گروهان برگرده…») و توان جسمی ما هم پائین آمده بود؛ لذا تصمیم گرفته شد از اسرای عراقی که به اسارت گرفته بودیم هم جهت انتقال پیکر مطهر شهدا استفاده کنیم. حرکت کردیم و به محل قتلگاه شهدا رسیدیم!!…
*چون قوم بنی اسد رسیدند یک دشت تمام کشته دیدند*
خدایا! خودت شاهد بودی که در آن روز بر رزمندگان گردان حمزه سیدالشهداء چه گذشت!!
این رزمندگان در کربلا نبودند ولی با تأسی از امام حسین(ع) حماسه ای عاشورایی آفریدند!! آنان قتلگاه کربلا را ندیدند ولی قتلگاه این میدان نبرد را با چشمان خود دیدند!! آنان بدن های ارباً اربا شهدای کربلا را ندیدند؛ اما بدن های ارباً اربا همرزمان خود را دیدند. نه تنها دیدند، بلکه همانند قوم بنی اسد، پیکرهای مطهر دوستان شهید خود را جمع آوری هم کردند!!…
خدایا! خودت می دانی که هیچ قلمی، قادر به توصیف آن لحظات سخت و جانکاه نمیباشد!! ولی امیدوارم بتوانم گوشه ای از آن را توصیف نموده و به رشته تحریر در آورم…
ادامه دارد◀️
*حماسه والفجر۱۰ قسمت ششم و پایانی*
…بعد از یک روز تنها گذاشتن دوستان شهیدمان؛ تازه به آنها رسیده بودیم. صحنه های واقعاً عجیب و غم انگیزی بود!! هر کدام از همرزمان بر بالای سر شهیدی مشغول نجوا و خالی کردن بغض های نهفته در گلو بودند!! چون در ۲۴ ساعت گذشته به دلیل شرایط سخت عملیات، حتی فرصت و موقعیت گریه کردن برای دوستان شهیدشان را هم نداشتند!!…
…بالای سر تک تک شهدا رفتم از جمله شهیدان:
✓شهید رمضانعلی واحدی؛ این جوان و شاید هم بشود گفت این نوجوان دلیر قائمشهری که تا آخرین لحظه عمرش مشغول نبرد و مقاومت بود. وقتی جنازه اش را که با صورت بر زمین افتاده بود بر گرداندم، دیدم یک عدد نارنجک در دستان مشت شده او قرار داشت. نارنجک را از دستانش در آوردم و شهید را آماده انتقال کردیم.
✓ شهید صفی الله حسن پور؛ که به یاد شب حرکت از دِزلی افتادم. وقتی نیروها را سوار کمپرسی مایلر کردیم، دیدیم شهید صفی الله هنوز سوار نشده است. بهش گفتم: صفی الله! چرا سوار نمی شوی؟ خجالت می کشید چیزی بگوید. ومن هم متاسفانه در آن لحظه یادم رفته بود که تا امروز دستش به دلیل شکستگی بر اثر اصابت ترکش، گچ گرفته شده بود و بخاطر حضور در عملیات پیش از آنکه دستش خوب شود گچ را باز کرده بود!!(ابتدا به دلیل شرایط جسمی اش به ایشان اجازه شرکت در عملیات داده نشد. ولی با اصرار بسیار زیاد موفق شد که اجازه فرماندهان را بگیرد!) بالاخره بعد از چند لحظه، با یک حالت حُجب و حیای خاصی گفت: به علت شکستگی دستم، برای سوار شدن در پشت کمپرسی مشکل دارم. اگر می شود در جلوی کمپرسی سوار شوم.
با هم در جلوی کمپرسی سوار شدیم و حرکت کردیم. خدایا! خودت می دانی که هنوز شرمنده درخواست آن لحظه شهید صفی الله هستم. که چرا حواسم به شرایطش نبود و ایشان با اکراه و خجالت مجبور شد آن درخواست را بکند.
✓ شهید علی اکبر خانقلی؛ همانطور که قبلا هم گفتم ایشان و شهید حاج محمدرضا اسماعیل زاده همسایه های ما و دو شهید روستایمان در آن روز بودند. خدایا! حالا با چه رویی برگردم به روستا؟!… در آن ایام رسم شده بود که گاهاً بعد از عملیات های پیروزمندانه، برای تقویت روحیه حماسی، نیروهای گردان ها بصورت جمعی وارد شهرستان ها می شدند و با پارچه نوشته ها در سطح شهر و حضور مردم شهید پرور، مورد استقبال قرار می گرفتند. و یک پارچه نوشته ائی که دیدن آن برای رزمندگان از عملیات برگشته خیلی سخت بود و با دیدن آن واقعاً از ته دل می سوختند این نوشته بود:
*ای از سفر برگشتگان، کو شهیدان ما؟*
✓شهیدان بی سر مرتضی خاوری نژاد و سید علیرضا موسوی(دومین شهید خانواده)، شهدایی که مردانه به پیمان خود و خون نامه ایی که امضاء کرده بودند وفادار ماندند و همچون امام حسین(ع) سرهای نازنین خود را تقدیم اسلام کردند!!(روز قبل از عملیات، خون نامه ای توسط جمعی از دوستان، از جلمه این دو شهید امضاء شده بود مبنی بر اینکه هرگز امام را تنها نخواهند گذاشت و در دفاع از اسلام و کشور، تا آخرین قطره خون خود مقاومت و ایستادگی خواهند کرد!!)
✓شهید سیامک طبری دانشجوی رشته دام پزشکی و سومین شهید خانواده! برادر علی فلاح، قبل از عملیات هرچه سعی کرد به خاطر دو برادر شهیدش، ایشان را از حضور در عملیات منصرف کند قبول نکرد که نکرد!!
✓سردار شهید حسن قورچ بیگی(جانشین گردان): چند ساعت قبل از شهادتش به من گفت حسن بیا یک عکس از من و سعید(برادر کوچکترش) بگیر. موقعی که میخواستم این عکس را بگیرم به شهید حسن گفتم قبل از عملیات کربلای ۱ و آزاد سازی مهران، من برای حاجی کارگر (فرمانده گردان)و برادرش یک عکس گرفتم که برادرش حمید شهید شد. الان هم اگر از شما عکس بگیرم یکی از شما شهید میشه! در جواب من، انگشت قطع شده اش را که در سال ۶۲ بر اثر ترکش قطع شده بود به من نشان داد و گفت نگران نباش این دفعه نوبت من است!! می خواهم به جایی بروم که این انگشتم را فرستادم!!.
و اینچنین بود که در اولین دقایق عملیات والفجر ۱۰ به بهشتی که قبلا انگشتش را فرستاده بود پر کشید.!!
✓ شهیدان رضا حق شناس،فردین جهاندار، ضیاالدین کیالاشکی،لطف الله عبداللهی، میرهاشم رزاقپور، قاسم خدادادی، مجتبی ناظریان، نظامعلی اکبری، علی اصغر بذرافشان، مسعود شیرافکن و…
… بعد از اتمام نجواها و درد و دلها، شروع به انتقال شهدا کردیم. من هم به اتفاق چند نفر از دوستان، پیکر پاک سرباز امام زمان(عج)، سردار شهید جلال علاءالدینی را داخل پتو گذاشته و حرکت کردیم در بین راه به صحنه دردناک دیگری رسیدیم؛ پیکر پاک پاسدار شهید علی ترکمان(دومین شهید خانواده)، پیکر که چه عرض کنم!! فقط سر و یک قطعه کوچک از سینه که به آن چسبیده بود!! چند متر آنطرف تر هم فقط دو مچ پا!! (ظاهراً گلوله تانک مستقیماً به ایشان اصابت کرده بود.) این قطعات بجا مانده از پیکر را چون وزن چندانی نداشتند!! در همان پتویی که شهید جلال را حمل می کردیم گذاشتیم و این دو پیکر پاک را با هم به عقبه منتقل کردیم.
خدایا! چه صحنه دردناکی بود!! آخه، شهید علی ترکمان تازه عقد کرده بود
!! وقتی میخواستیم از مرخصی برگردیم؛ شهید علی گفته بود من منزل مادر خانمم هستم. اونجا بیایید دنبالم. و ما هم رفتیم آنجا و سوارش کردیم و آمدیم…
…بالاخره شهدا را کمی عقب تر آورده و پیکر مطهرشان را با خودرو های آیفا که غنیمت گرفته بودیم به خرمال و از آنجا به مریوان فرستادیم…
بعد از انتقال شهدا، داشتیم حرکت می کردیم که خودمان هم به عقبه(دزلی مریوان) برگردیم که در آخرین لحظات، یکی از دوستان صدای ناله ضعیفی را از میان درختچه های کنار رودخانه شنید!! سریع به دنبال صدا رفت و محل آن را پیدا کرد. و با کمال تعجب دید یکی از رزمندگان که شب اول عملیات از سایر نیروها جُدا و مجروح شده بود در آنجا افتاده است!! و تا الان هم کسی متوجه ایشان نشده بود!! و در این چند روز برای زنده ماندن، مجبور بود گیاهان اطراف خودش را بخورد و به همین دلیل تمام اطراف دهانش سبز و زرد شده بود!! زنده ماندنش شبیه معجزه بود!! الحمدالله ایشان را هم به عقبه انتقال دادیم. و خودمان هم تقریبا تمام مسیر چند ده کیلومتری بازگشت به دِزلی را پیاده برگشتیم و در نیمه های شب به چادرهای گردان در منطقه دِزلی رسیدیم. چادرهایی که به دلیل فقدان دوستان شهیدمان، دیگر ماندن در آنها خیلی سخت و غیر قابل تحمل شده بود!!(فقط در چادر ما که چادر فرماندهی گروهان ۲ بود پنج نفر شهید شده بودند!!) ولی به ناچار چند روزی در آنجا ماندیم و بالاخره در همان مکان غریب، تلخ ترین عید و سال تحویل عمرمان را در نوروز سال ۱۳۶۷ با چشمانی اشک بار و صدای گریه هایی که در کل چادرها پیچیده بود به استقبال بهاری رفتیم که واقعاً جای شهدا در آن خالی بود…
روحشان شاد، یادشان گرامی